خرید بک لینک
رفتیم باغ پرندگان پارک ملت. آن قسمتی که ماکیان را نگه داری می کردند، خوب بود. برای مرغ و خروس ها لانه های بزرگ و زیبایی ساخته بودند. به سبک بومی خودمان ماکتی از خانه و حیاط هم ساخته بودند. چشم نوازبود

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

دم انتخابات ِ مجلس نماینده ی شهرم زده به سیم آخر. توی مجلس یک فراکسیون تازه راه انداخته. فراکسیون زعفران. با چند نماینده ی دیگر جمع شده اند و فراکسیون زعفران راه انداخته اند و انتخابات برگزارکرده اند

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

باد، روزنامه ی ورزشی دست یکی از بچه ها را جِرمی دهد. می زند زیر روزنامه های تاریخ گذشته ی دست میلاد که برای الگوی خیاطی مادرش می برد، و پخش شان می کند توی خیابان. میلاد، دوچرخه را روی زمین می خواباند

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

زهرا و امیرحسین خواهربرادرند. از مجتمع مسکونی ما رفته اند. پارسال رفتند. تا پارسال دوتایی مشتری پروپاقرص کتابخانه ی زنبیلی بودند. چهارپنج سال هروقت زنبیل را لب پارکینگ می گذاشتم زهرا سری به کتاب ها می

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

من با "مسجد شیخ یوسفعلی" کلی خاطره دارم. اولین کاروان پیاده ی تربت به قصد مشهد از همین مسجد راه افتاد. من با آن کاروان همراه بودم. برگشتنی این مسجد تا مدتی از عمرم یکی از پاتوق های ام بود. مثل انجمن ش

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

برای سه تا پسرم سه تا دستمال جیبی پارچه ای خریدم. یعنی دستمال داشتند ولی گم کرده بودند. توی عروسی پس از پذیرایی، ملت دست بردند سمت دستمال کاغذی روی میز، ولی من و پسرهای ام دستمال از جیب درآوردیم. کلی

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

افسرده ام. هوای تربت سردشده. پاییز بی موقع آغازشده. من، سر و ته فصل ها افسرده می شوم. پس الان بی موقع افسرده ام. قدیم افسردگی های ام شعرمی شد. حالا هیچی. قدیم افسرده که می شدم با دوستی درد دل می کردم.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

دخترک، هفت هشت ساله باید باشد. از توی زنبیل کتاب سه چهار تا کتاب برمی دارد. بعد مجله ی "عروسک سخنگو" را برمی دارد و به دوستش می گوید: "این برای بابام. این مجله ی خوبیه." به من می گوید: "این را برای با

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

رفتم شیر بخرم. خواستم کارت بکشم که نوجوان فروشنده باذوق گفت: "می خواهیم برای محرم جلوی مغازه ایستگاه صلواتی بزنیم. اگر دوست دارید کمک کنید." گفتم: "کمک می کنم به شرطی که از ظرف یک بار مصرف استفاده نکنید." گفت: "نه، نمی شود. می خواهیم چای بدهیم. داغ است. لیوان پلاستیکی را توی ماشین می برند تا سردشود." گفتم: "لیوان پلاستیکی برای سلامتی و محیط زیست مضراست. از لیوان شیشه ای استفاده کنید. صندلی بگذارید همین جا بخورند." گفت: "نمی شود." گفتم: "اگر شد خبرم کن کمک کنم."

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

سه شنبه رفتیم اداره ی محیط زیست تربت حیدریه. خانوادگی رفتیم. من و همسرم و سه تا پسرهای ام علی و محمد و فرهاد. روی تابلوی ی سردر اداره نوشته بود: "سازمان حفاظت محیط زیست." به نظرم آمد یک "از" کم دارد.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: چهارشنبه 13 شهريور 1398 ساعت: 13:57

صفحه بندی